تبليغاتX
PsycHo: Free Template Generator
هستی عشق مامان
Your own psychogenesis, Your own template!
یکشنبه چهاردهم مهر 1387

سلام سلام

حالتون چطوره ؟ خوبییییییین ؟

عیدتون مبارررررک

آآآآآآآخی مردم از خستگی صبحی با صدا تلفن خاله جان بعد هم با صدای زنگ در خونه از خواب بیدار شدیم که البته همون خاله جان بودن اومدن بنده هم ولو شده بودم مثل گربه وسط پذیرایی به علت اینکه اتاق من تو تابستون خیلی گرم بود من میومدم تو پذیرایی میخوابیدم حالا دیگه عادت کردم به اینجا  خلاصه دیدم  خالم ااومدش منم دیگه نشد ادامه بدم به خواب شیرین دیگه بسی تو دلمون به خاله غر غر کردیم که آخه ساعت ۸ مگر میان خونه مردم و بچه ی مردم رو از خواب شیرین بیدار میکنن؟!!!( بچه خواهر تا این حد پر رو آخه ؟ ) دیگه بعد پاشدم پریدم بغل خاله جان و اینا حالا همه ی اینارو گفتم که بدونین من ۸ بیدار شدم و از همون ۸ مثل تراکتور هی راه رفتیم و خرید کردیم گاهی دیدن میگن انقدر خرید کردم که دستام جا نداشت والا ماهم از وقتی رفتیم بیرون  برای خریدن وسایل مورد نیاز نینا خونم جون  ُاز این مغازه به اون مغازه هی خریدیم خریدیم طوری که دیگه من نمیتونستم این روسریمو درست کنم  عملا دیگه هیچی سرم نبود ( خب مامانم اینا هم دستشون پر بود دیگه برا همین نشد درستش کنم ) بعد اون ساعت ۱ دیرتر بود  اومدیم ناهارو خوردیم اونا یکمی استراحت کردن ولی من نشد دیگه قسمت نبود دو دقیقه بخوابم  نشستم پا کام دیدم اوووووووو چه خبره !!! دیگه سر گرم بچه ها شده بودم که مامان گفت نههههههههههال پاشششششو حاضر شو بریم بیرون اادامه خرید!!!! والا اصلا جون نداشتم ولی به خاطر نینا رفتیم و ادامه خریدا انقدر چیز میزای گوگوری خرید من دلم رفت  هیچ چی دیگه سر راه هم آخرین آش ماه رمضون رو خریدیم و اومدیم خونه و ... دیگه کتاب خوندم تا الان بعد هم داداشی اینا رو نگا کردم بعدم که الان اینجا ! خستم پاهام دیگه داره میترکه از بس راه رفتیم ...

از دانشگاه بگم اون روز یه حس تنبلی شدید گرفته بود منو صبح اس ام اس زدم گفتم من نمیام شماها برین ... دیگه رفتم  برا خودم حموم و اتاقمو مرتب کردم کشو های کمدم فوق العاده شلوغ شده بود اونا رو جمع جور کردن بعدم اس ام اس زدم گفتم کلاسا تشکیل شد یا نه ؟ اونا هم گفتن نهههههه مسخره ها !! گفتن من که بهتون گفتم نمیشه بی خودی این همه راه رو کشیدین رفتین  همون بهتر که من نیومدم وگرنه همون جا جیغ داد میکردم

دیگه چی بگم هاااا  عصری یه سر رفتیم هنر ، هنر یه لواز التحریری هست که فوق العاده بزرگ و شیک دو طبقه هست و هرچی که بخوای توش پیدا میکنی من وقتی میرم اونجا هی دلم میخواد چیزای گوگوری بخرم آخ که چقدر عاشق پاکن های رنگ وارنگم ، مدادا دفترا وااااای  خلاصه یه سد برداشتمو هی قدم به قدم که می رفتم جلو هی سبد پر تر می شد دیگه از خودم خجالت کشیدم  وقتی رفتم صندوق  روم نمی شد وسایلا رو بذارم آقاهه حتما با خودش گفته خرس گنده خجالت نمی کشه فکر  کرده بچه دو سالست  خب چی کنم من دوس دارم از این خرت و پرتا دیگه وسایلا رو گرفتم و با دلی غمناک اومدم بیرون چون بازم دلم میخواست خرید کنم

همین دیگه کلی حرف زدم عجب پست مخسره ایی بود  ببخشید دیگه شما به بزرگواری خودتون امشب کلی شاد و شنگول بودم

شب خوش فهلا بای

+ Written at 10:50 by $AYTH.